تبليغاتX
زلال مثل باران

زلال مثل باران
بسم الله الرحمن الرحیم


نه مثل ساره ای و مریم! نه مثل آسیه و حوا

فقط شبیه خودت هستی! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری

شبیه آیه تطهیری شبیه سوره «اعطینا»

شناسنامه تو صبح است، پدر تبسم و مادر نور

سلام ما به تو ای باران، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!

به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا

بگیر آب و وضویی کن، ز چشمه سار فدک امشب

نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا 


شعر از: استاد علیرضا قزوه

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 22:50 ] [ ف.م.آقابابائی ]
سلام

چه کرد این شعر آقا سید حمید رضا برقعی با دل بیدلمان

آنقدر که بعد از حدود سه ماه به روزمان کرد...

کربلا.......

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.

یاعلی مدد


[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 16:8 ] [ ف.م.آقابابائی ]

سلاااااام...

دیر کردم اما

الان که اومدم خیلی خوشحالم.

همیشه وقتی کارهای مهم عقب اوفتاده ام را انجام میدم احساس خوبی دارم،

انگار باری از روی شانه هام برداشته میشه!

اما همیشه اینطور نیست...

گاهی خیلی زود دیر میشه...

الان یاد جمله ای افتادم که مدتی پیش از طرف یک دوست به صورت پیامک دریافت کردم:

با طلوع خورشید نماز قضا می شود،

اگر با آمدن حضرت مهدی بیدار شویم نمازمان قضاست...

 

کاش مثل موج بیداری ای که این روزه

ا در خاور میانه طوفان شورانگیزی به پا کرده ،

یک موج اساسی هم در دریای آرام دل ما به پا میشد...

بی دردی درد بزرگیه...

دلی که درد داشته باشه خوابش نمیبره،خواب زیاد برای روحهای بزرگ خوب نیست،

ممکنه دیگه بیدار نشن ...

 

حضرت علی (ع) میفرمایند: دلها مانند بدنها خسته میشود،پس(برای رفع خستگی آنها) حکمتهای تازه بجوئید.

(نهج البلاغه،حکمت91)

واما بعد...

تقدیم به مولای بی نظیری که هنوز

به آستان درکش کسی نرسیده است،

امیر مؤمنان،

«علی أمیری و نعم الأمیر»

مرید دامن ایوان خویش کرده مرا

همان که زائرچشمان خویش کرده مرا

مرا که طرفة العینی مباد بی مهرش

همان که بی سروسامان خویش کرده مرا

شبیه ابرم و در رعد و برق آغوشش

کرم نموده و باران خویش کرده مرا

اگرچه نیست سزاوار آسمان این خاک

قرین مهر فراوان خویش کرده مرا

سرای خاکی دل با ولای او عرش است

همان که جزء محبان خویش کرده مرا

به یک اشاره پر از لطف بی کرانم کرد

همان که زائر ایوان خویش کرده مرا


یا علی مدد.


[ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 0:6 ] [ ف.م.آقابابائی ]

سلام

این روزها چقدر حرف دارم برای نگفتن...

چقدر ابر دارم برای باریدن... 

گاهی چقدر احساس تنهایی میکنم با وجود این همه آدمهائی که دور و برم هستند تا تنها نباشم...

اما انسانها در تبعید ابدی تنهائی هستند اگر بخواهند با تن ها تنها نمانن...

کاش عاشق بشم!

                   عاشق تنهای مطلق...

                                       عاشق تنهاترین منجی...

امسال هم در غربت و تنهائی میلاد آقا گذشت...

مثل همیشه تقدیمش میکنم دلسروده هایم را تا شاید برای لحظه ای

"من باشم و خیال دل انگیز ما شدن" 

این جمعه های پشت سر هم زیادی اند

بی تو تمام ثانیه ها هم زیادی اند 

این قلبها برای تپیدن درست شد

از هر دلیل تپش بی تو خالی اند

و چشمهای خیره به آبی آسمان

انگار کن که همه نقش قالی اند 

"آقای شعرهای منی یابن فاطمه"

ابیات من بدون تو هر لحظه فانیند

باران که هیچ،ماء معینم! برای تو

هر ذره کائنات برای تو جاری اند

منتظر نظراتتون هستم.


یا علی (ع) مدد
[ دوشنبه 27 تیر1390 ] [ 17:36 ] [ ف.م.آقابابائی ]

 

سلام به همه دوستان همراهی که بودنشون قوت قلبه و نبودنشون ملال خاطر

نمیدونم از کجا شروع کنم،

راستش الان تقریبا یک ماهه که نمیدونم از کجا شروع کنم،

و این بار اول نیست،بعد از هر پایانی این میشه یک دغدغه که باید از کجا .... ببخشید جمله ام داره تکراری میشه.

اصلا مهم نیست از کجا شروع کنم...

مهم اینه که شروع کردم هرچند دیر اما شاید این شروع ،آغاز راهی باشه که به نور برسم.

اصلا مهم اینه که قصد کردم یک گام بردارم به نیت پدر مهربونم،مولای بی نظیرم...

بقیه اش با خودش...

بالاخره باید از یک جا شروع کرد دیگه،

کاش فقط وقتی اومد غافلگیر نشم...

حالا که امشب یک شروعه برای من،شام عید مبعث و شب عید جمعه،

این دلسروده ام تقدیم به همه ی اونایی که منتطر یک آغازند،

آغاز بیداری

 

هزار و سیصد و اندیست ذهنمان خواب است

و هر چه فال زدیم از تو نقش بر آب است

هزار و سیصد و اندی گذشت و ماه هنوز

ز پشت ابر نیامد ، هنوز مهتاب است

هزار و سیصد و غربت، هزار و سیصد سال

نگاه شیعه پر از غم به سمت سرداب است

فقط سیصد و سیزده نفر اگر باشند...!

چه سالهای درازیست یار کمیاب است!

به حکم دور و تسلسل فقط دعا کردیم

چه انتظاری از این ساکنان گرداب است؟

ببخش گاه اگر بی تو بودن عادت شد

در این زمانه تظاهر به دوستی ،باب است

حضور غائب ما در کلاس تو ... دردا

هزار و سیصد و اندیست ذهنمان خواب است

.

لطفا در مورد شعرم نظرتون را بفرمائید.

یا علی مدد.

 

[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 2:0 ] [ ف.م.آقابابائی ]

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد


ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباششرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

--

چه تنگ وتیره وتاریک است راهی که دلالت تو در آن نیست؛ و چه روشن وحقیقت نما ومنیر، راهی که هدایت تو در آن است...

[ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ] [ 13:57 ] [ ف.م.آقابابائی ]

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت
.اما با دیدن آنها، سر جایش خشکش زد...
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار
سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود
...!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد
: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ
داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ
روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم،
چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من  وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...


7.gif

________________________________

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد؛ پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم ‏(چارلی چاپلین)‏

[ سه شنبه 19 بهمن1389 ] [ 16:12 ] [ ف.م.آقابابائی ]

خسته ام،پای رفتن ندارم و از ماندن بیزارم.

سر در گم روزهای مبادا...

در این ورطه ی گناه،در این جولانگاه افکار پریشان، در این هیاهوی کذایی،در این فشارهای مداوم از سمت و سوی هر افلیج ذهنی تازه به دوران رسیده، در این ویرانگاه شالوده های عقیده به دست عقده ها،در این قربانگاه محبت و آبادی دریغ های مداوم، در این حجم پوشالی دنیا که همه اش دنیا شده و رنگ بازی و...

دمی مجال میخواهم تا با تو گفت و گو کنم،

با تویی که سالهاست نگاهمان میکنی تا بی دریغ مجالی در اختیارمان بگذاری،

با تویی که سالهاست در عطش بازگشت مایی،

با تویی که اشکهایمان را برای حسین ع میبینی و شاید اینگونه فریاد میکنی:

ای کسانی که بر عطش جد شهیدم، حسین ع ، اشک میریزید،

جرعه ی آبی ، که من هزار و سیصد و اندی سال است که تشنه لبیک شما به «هل من ناصر ینصرنی»ام هستم...

آری ، با تو میخواهم گفت و گو کنم.

با تویی که تزویر من در برابرت رنگی ندارد...

میخواهم از درد دلهایم بگویم،از این بغض های سنگینی که گلویم را میفشارد، از دردی که دوای آن را جز تو نمیداند...

از دردهایی که انگار مرض فراگیر شده بر اهالی یخ زده ی این عصر یخبندان.

کجائی؟ کجائی پدر؟؟ ...

تو را پدر خطاب میکنم،چرا که مهربانتر از پدر به منی، پا به پایم می آیی،دستم را میگیری تا مبادا به بیراهه روم.

تو پدر مهربان منی که سالهاست برایم پدری میکنی، از همان بدو ورودم به دنیا.

رخصت تا این صدای هق هق فرو خورده را رها کنم، بارانی از اشک شوم و در این خلوت اهورایی که با نفس گرم شما جان گرفته سبک کنم بار سنگین ملامتها را که هر روز و هر شب مانند پتکی میکوبد بر جان بی جانمان.

میخواهم اعتراف کنم که حجم این فاصله را شکستن نمیدانم.

میخواهم اعتراف کنم که مدت مدیدیست در گردابی گرفتار آمده ام آنچنان که رنگها را، راهها را، آدم ها را ، حق را، باطل را، سفید را، سیاه را، دوست و دشمن را، غم و شادی را، درست و غلط را.. گم کرده ام.

پدر! شبهه ها چنان در این عصر مه گرفته هجوم آورده اند که چشمهایمان نمیبیند و گوشهایمان نمیشنود، دست آویزم تنها مهر شماست و حب علی ع. دست آویزم قرآن است،کتاب مقدس وحی،وحی منزل خداوند.

آه،پدر...

این شب چقدر تاریک است،این عصر مه گرفته،ماه در محاق و ما چشم بر راه.

چقدر دلگرفته ام از همه ی آنانی که خود را سروش روشنفکری و هدایت میخوانند اما تنها ارمغانشان هبوط است و سقوط.

دفاع از حقوق دین شده تعصب، به سخره میکشند آنان را که فریاد دین میکنند، و امروز هم آنان در لفافه ی حرفهای خوش آب و رنگ افکار زراندود سامریشان را بر سر نیزه کرده اند تا به جنگ با قرآن ناطق بروند.

آه از این دنیای وارونه،

 فریاد از این همه تزویر و دورویی،

وای بر این تارهای تنیده بر آزادیمان.

پدر! زمان فتنه های رنگین است،

فتنه هایی که می آیند و اگر دستمان در دست شما نباشد چونان گردبادی هستیمان را به تاراج میبرد.

راستی پدر! کی زمان به آخر میرسد؟؟!...

زمان تباهی ها، زمان خدائی کردن آدم ها، زمان جدا کردن دین از زندگی، زمان از خود برون آمدن، زمان شکستن غرور آنانی که فکر میکنند فکرشان روشنتر از بقیه است، زمان فروریختن هیمنه ی دروغین ابلیس هایی که در کاخی سفید سیاه کاری میکنند، زمان کور شدن چشم چپ دجالان، زمان تحقق «زهق الباطل» ، زمان به پایان رسیدن سرزمین فرصتها،

زمان آخر، آخر الزمان...

و ما تنها چشم به کعبه دوخته ایم تا بانگ تو را بشنویم ،

و تا آن روز به انتظار تو بر پا ایستاده ایم.

ای کاش از لبیک گویان تو باشیم.

به دادمان برس پدر که فریاد دادخواهیت خواب جهان را بیدار کند،

به دادمان برس پدر،

مولا ،

سیدی،

ای تنهاترین منجی،

مهدی جان

.

[ شنبه 9 بهمن1389 ] [ 22:37 ] [ ف.م.آقابابائی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خواستم زلال باشم مثل باران،
خواستم باران باشم و ببارم

«گفتی که ابر باش ولی شعر گریه کن...»

به امید آنکه شعرهایم
شاید
برای لحظه ای
تسکین تنهائی هزار ساله اش باشد،

بی خبر از آنکه کلاف آورده ام
و یوسف میخواهم...

امکانات وب

statistics

قالب میهن بلاگ download وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین
<-Title-><-PostTitle-><-Title-> <-Content-><-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->
<-Content->